انتظار
دخترماه ومهر من! راهروهای ذهن خسته من تاریک و پر از ابهامند.به خورشید چشمهایت بگو تا طلوع کند و این شب پراز دلشوره را به پایان ببرد.به خورشید چشمهایت بگو تابرمن بتابد و گرم کند این دستهای سرد و پراز تردید مرا.
دخترکم! شاید اگر تو بیدارشوی و با آن نگاه ناب و پراز مهربانیت به من زل بزنی, کلمات یخ زده ذهنم گرم شوند و به جوش و خروش بیایند و برای تو از حال این روزهای من بگویند.
هفته اول مهرماه1392
عاقبت دريك شب ازشبهاي دور كودك من پا به دنيا مينهد
آن زمان بر من خداي مهربان نام شور انگيز مادرمينهد
ان زمان طفل قشنگم بي خيال درميان بسترش خوابيده است
بوي اوچون عطر پاك ياس ها در مشام جان من پيچيده است
آن زمان ديگروجودم مو به مو بسته با هستي طفلم مي شود
ان زمان درهررگ من جاي خون مهر او در تار و پودم مي شود
مي فشارم پيكرش را در برم گويمش چشمان خود رابازكن
همچوعشق پاك من جاويدباش در كنارم زندگي آغاز كن
مي گشايدنورچشمم ديدگان بوسه ها از مهربررويش زنم
گويمش آهسته اي طفل عزيز ميپرستم من تو را مادر منم




انتظار 
